خرید بک لینک
تا به حال آگهی های استخدامی را مدام مرور کرده اید به حدی که از زنده بودن خود خسته شوید؟ این حال من در شرایط کنونی است. چرا کار پیدا کردن این قدر سخت است؟

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:48

از بین شما کسی هست که من را از وبلاگ بابای من بشناسد؟

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:48

من و پیرزن ها موقعیتی را تصور کنید که در بانک وسط دو پیرزن گیر افتاده اید. یکیشان چون سواد ندارد هر شماره ای که خوانده می شود نگاهش را می دوزد به شما تا ببیند نوبت اوست یا نه. می پرسد: "چند تا جلومه؟" وقتی می گویی: "بیست تا." گیج نگاه می کند جوری که می فهمی معنی این عدد را نمی فهد ولی در هر حال می گوید: "وای." پیرزن دوم بلد است عددها را بخواند و مدام درباره شلوغ بودن بانک نق می زند و این وسط ها سعی دارد شجره نامه شما را هم از زیر زبانتان بیرون بکشد. در نهایت زمانی که می فهمد شما نوه "بابا برقی" هستید کمی آرام می گیرد و کمتر حرف می زند. کمی که می گذرد از جایش بلند می شود و در بانک چرخی می زند و چند دقیقه بعد با دو شماره دیگر بر می گردد. نوبت هایی که از نوبت خود شما خیلی جلوتر است و در حالی که شما در کف این استعداد پیرزنی مانده اید با بخشندگی او مواجه می شوید که یکی از نوبت ها را به شما هدیه می دهد. اخر کار وقتی به خاطر سخاوت پیرزن دارید یک ساعت زودتر از بانک بیرون می زنید یا نگاه های وحشت زده پیرزن بی سواد رو به رو می شوید که به شما مثل بچه ای که مادرش را گم کرده نگاه می کند. به او می گویید: "فقط پنج تای دیگه جلوتونه." و در حالی که به خیابان پا می گذارید می دانید که وقتی شماره اش خوانده شود پیرزن روحش هم خبردار نمی شود. + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:36 تو

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:48

وقتی بچه بودم خیال می کردم همه آدم ها یک روزی پر می شوند. هر روز آن قدر غذا می خورند تا در نهایت یک روزی در ایام پیری از نوک انگشتان پا تا حلقشان پر می شود! در حال و هوای خردسالی ام حسابی از اینکه روزی پر شوم می ترسیدم و در همین ایام بود که یک روز غذا پرید گلویم و پایین نمی رفت. توی دلم گفتم: "خدا زد! ینی همین الان پر شدم؟ من برای پر شدن خیلی جوونم!" برای مادرم بال بال می زدم و در حالی که دهانم را تا حد ممکن باز نگه داشته بودم می خواستم به او بگویم: "پر شدم، کمکم کن!" ولی کلمه ای از دهنم در نمی آمد. در همین لحظات سخت بود که مادر گرامی یک پسر گردنی به من زد و لقمه ام رفت پایین. من که اولین کتاب زندگی ام درباره دختری بود که از ماه آمده بود و در خیالات غوطه ور بودم با پس گردنی مادرم اولین درس علمی و حقیقی زندگی ام را گرفتم. آدم ها با غذا پر نمی شوند بلکه غذا را هضم می کنند. از آن پس تا مدتی با آسودگی خاطر از اینکه هیچ وقت قرار نیست پر شوم به زندگی ام ادامه دادم. آن موقع نمی دانستم آدم ها با خیلی چیزهای دیگر پر می شوند ولی هیچ پر شدنی با چشم دیده نمی شود.

برچسب: نویسنده: امیر موسوی‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:48

صفحه بندی