من و پیرزن ها
موقعیتی را تصور کنید که در بانک وسط دو پیرزن گیر افتاده اید. یکیشان چون سواد ندارد هر شماره ای که خوانده می شود نگاهش را می دوزد به شما تا ببیند نوبت اوست یا نه. می پرسد: "چند تا جلومه؟" وقتی می گویی: "بیست تا." گیج نگاه می کند جوری که می فهمی معنی این عدد را نمی فهد ولی در هر حال می گوید: "وای." پیرزن دوم بلد است عددها را بخواند و مدام درباره شلوغ بودن بانک نق می زند و این وسط ها سعی دارد شجره نامه شما را هم از زیر زبانتان بیرون بکشد. در نهایت زمانی که می فهمد شما نوه "بابا برقی" هستید کمی آرام می گیرد و کمتر حرف می زند. کمی که می گذرد از جایش بلند می شود و در بانک چرخی می زند و چند دقیقه بعد با دو شماره دیگر بر می گردد. نوبت هایی که از نوبت خود شما خیلی جلوتر است و در حالی که شما در کف این استعداد پیرزنی مانده اید با بخشندگی او مواجه می شوید که یکی از نوبت ها را به شما هدیه می دهد. اخر کار وقتی به خاطر سخاوت پیرزن دارید یک ساعت زودتر از بانک بیرون می زنید یا نگاه های وحشت زده پیرزن بی سواد رو به رو می شوید که به شما مثل بچه ای که مادرش را گم کرده نگاه می کند. به او می گویید: "فقط پنج تای دیگه جلوتونه." و در حالی که به خیابان پا می گذارید می دانید که وقتی شماره اش خوانده شود پیرزن روحش هم خبردار نمی شود.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:36 تو
برچسب:
نویسنده: امیر موسویپور
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 20:48